X
تبلیغات
رایتل

شهید محمدجعفر حمیدی

سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1396


شهید محمد جعفر حمیدی در سال 1342 در شهرستان نهاوند استان همدان به دنیا آمد؛ وی بعد از اخذ مدرک دیپلم و شرکت در کنکور سراسری در مرکز تربیت معلم شهید باهنر تهران در رشته امور تربیتی موفق به دریافت مدرک فوق دیپلم شد و با علاقه به استخدام دایره امور تربیتی آموزش و پرورش در‌آمد و به تربیت دانش‌آموزان همت گماشت.

شهید حمیدی دو بار در جبهه‌های حق علیه باطل شرکت کرد و سرانجام در تاریخ 26 مرداد سال 64 به فیض شهادت نائل شد.

عابدین حمیدی از دوستان و اقوام نزدیک شهید در خصوص ویژگی‌های اخلاقی شهید حمیدی می‌گوید: ایشان به صلحه رحم بسیار اهمیت می‌داد و به خاطر اینکه اقوام را بیشتر دور هم جمع کند و صفا و صمیمیت را بین آنها بیشتر نماید روزهای پنج شنبه بلا استثناء به خانه اقوام رفته و آنها را به تفریح به همراه تهیه نهار برای روزجمعه در یکی از تفرجگاهای شهرستان نهاوند دعوت می‌کرد و بدین وسیله همدلی و صمیمیت را بین همه رواج می‌داد.

بخشی از وصیت‌نامه شهید:

بر خود وظیفه دینی و شرعی دیدم که برای ادای تکلیف پا در جبهه‌های حق بگذارم تا اینکه به وظیفه شرعی خود عمل کنم. لذا اگر در این راه پیروزی کسب کنم در اصل به وظیفه شرعی عمل کرده‌ام چون به تکلیف عمل شده لذا من برای رضای خدا و عمل به آیه شریفه که می‌فرماید: «اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولوالامرمنکم» به جبهه‌های حق علیه باطل آمده‌ام.

شهید نوشین امیدی

دوشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1396


شهید نوشین امیدی در اول آذرماه سال 1341 در نهاوند چشم به جهان گشود و در هفتم تیرماه سال 1360 به فیض شهادت نائل آمد.خانواده ی وی در حال حاضر ساکن کرج بوده و به نام این شهیده دبستان دخترانه ای در زادگاهش وجود دارد. این نوشتار برداشتی است از خاطرات سرکارخانم طیبه ذکایی مادر، و سرکار خانم مهوش امیدی خواهر شهیده نوشین امیدی.
طیبه ذکایی: نوشین دختر با استعداد، فعال، مظلوم و ساکتی بود. دبستان و راهنمایی را که به اتمام رساند، رفت دبیرستان. مبارزه اش را از همان جا آغاز کرد.
نوشین به حق و به تمام معنا انقلابی بود، انقلابی مبارز؛ نه از انقلابی های گذرا. رفت که همه را به راه بیاورد تا مثل خودش راهرو معصومین باشند، مبارز باشند و در مقابل دشمنان اسلام وضد انقلاب بجنگند. وی این راه را در پرتو مطالعه کتاب‌های مذهبی ، شرکت در جلسات تفسیر قرآن و نهج البلاغه پیمود . با عمل کردن به آیات ، روایات، سیره معصومین و ائمه اطهار (ع) سیر تهذیب را به سرعت سپری نمود ؛ تحت تعلیم کلاسهای بحث شهید مطهری و به گفته برخی از دوستانش شهید بهشتی، بنیه علمی خویش را تقویت نمود و با الهام گرفتن از شخصیت مبارزین انقلابی بخصوص برادرش، سردار شهید حاج محسن امیدی، رئیس ستاد لشکر انصار، مبارزه را از اواخر دوران راهنمایی آغاز نمود و تا شهادتش ادامه داد.

الگو بود برای همکلاسی هایش، برای همه . بعد از انقلاب که خیلی ها برگشتند و انقلابی شدند، نوشین برایشان الگو شد. همه کاری می کرد،تاهمه را به راه آورد. برای ما هم الگو بود. واقعاً برای خود من هم الگو بود.در فامیل مثل نوشین نداشتیم. عده ای هم بودند مثل منافقین و گروهک های دیگر که با او مخالف بودند.
مهوش امیدی: من با نوشین سیزده سال اختلاف سنی داشتم و معاون دبیرستانی بودم که نوشین در آنجا تحصیل می‌کرد. نوشین فعالیت های زیادی داشت. به طور کلی می‌توان فعالیت های نوشین را به سه دسته تقسیم کرد:  فعالیت های مذهبی، سیاسی و اجتماعی.
نوشین به همراه چند تن از دوستانش در بسیج خواهران سپاه نهاوند، کمیته امدادامام خمینی(ره) و بهزیستی این شهرستان فعالیت می‌کرد. بیشتر اطلاعات فعالیت‌های اجتماعی نوشین را هم دوستانش برای ما نقل کرده‌‍اند.بیشتر به سرکشی و کمک رسانی به خانواده های بی بضاعت می‌پرداختند. همچنین به امور زندگی خانواده های شهدا و رزمندگان رسیدگی می‌کردند؛ حتی به درس و مشق فرزندان آنها.
مادر: نوشین خیلی منظم بود. از خانواده هایی که تحت پوشش داشتند پرونده هایی تهیه کرده بود و اطلاعات آنها را ضبط می‌کرد. به این وسیله می‌دانست که کی و کجا باید بروند و سرکشی کنند . همین طور بی نظم و بدون برنامه به سرکشی خانواده ها نمی‌رفتند.
رسیدگی به محرومان برای نوشین زمستان و تابستان نداشت. همه اوقات به آنها سرکشی می‌کرد. حتی به خانواده هایی کمک می‌کردند که بضاعت گرفتن کارگر برای برداشت محصول گندم خود را نداشتند. نوشین به همراه برادرش حاج محسن با زبان روزه به کمک آنها می‌رفت و شب که می‌آمد دستهای لطیف زنانه اش زخمی بود.کمک به خلق را وظیفه خود می‌دانست .
بیشتر روزها را روزه می‌گرفت. خواب و خوراکش به قدر ضرورت بود. یعنی به اندازه‌ای بود که توان فعالیت داشته باشد. خیلی ساده پوش بود. با اینکه لوازم آسایش و رفاه برایش فراهم بود؛ اما او چیزی برای خودش نمی خواست. آن را برای دیگران می‌خواست و به خانواده های تحت پوشش می‌داد. تقوا را در حدی رعایت می‌کرد که وقت خواب از رختخواب مناسب استفاده نمی‌کرد. وقتی مادرم و دیگران اعتراض می‌کردند، می‌گفت:  "خانواده هایی که به آنها سر می‌زنم، به جز چادر شب  چیزی ندارند؛ چیزی که حتی ریز پاهایشان پهن کنند. تنوری در وسط اتاق دارند و درآن هیزم می‌ریزند و گرم می‌شوند و روی زمین می‌خوابند و چادر شبی که رویشان می‌‌کشند. شما توقع دارید من چطور الآن راحت در رختخواب بخوابم. تازه من روی فرش می‌خوابم و درد آنها را حس نمی‌کنم. اگر من در رختخواب بخوابم، حرفم درآنها تأثیر ندارد که بگویم عیب ندارد شما اینجور زندگی می‌کنید. به خدا فکر کنید به قیامت فکرکنید. چطور کلام من روی آنها تأثیر بگذارد." تا این حد سعی می‌کرد نفسش را تربیت کند.
دختران جوان معمولاً به زر و زیور علاقه دارند. یکبار مادرم برای او هدیه ای خرید که سه النگوی طلا بود. نوشین آنها را دستش کرد و در حین اینکه آنها را نگاه می‌کرد، از پدر و مادرم اجازه گرفت تا آنها را بفروشد یا عوض کند. می‌گفت:  "جاهایی که من می‌روم نمی توانم با این چیزها بروم حتی نمی توانم به خودم اجازه ‌بدهم آنها را در خانه داشته باشم." معتقد بود که داشتن این چیزها نمی‌گذارد حرفش روی دیگران تأثیربگذارد.
در مورد اعتقاداتش بسیار قاطع بود و باادب از آنها دفاع می‌کرد. کسی نمی‌توانست به نوشین بگوید که اعتقاداتش اشتباه است؛ مگربا آوردن دلایلی از قرآن، نهج البلاغه و احادیث ائمه اطهار که بتواند نوشین را قانع کند و نوشین آن را بپذیرد. در این مباحث اختلاف سنی برایش مهم نبود. با رعایت کمال احترام و ادب حرف خودش را می‌زد. در مورد مسئله حجاب خیلی مقید بود. یکی از دوستانش تعریف می‌کرد در تمرین تیراندازی میدان تیر که برای آمادگی اعزام به جبهه رفته بودند، خانمی ماری را می‌بیند و فریاد بلندی می‌کشد. نوشین از او علت را جویا می‌شود. او می‌گوید مار دیدم و ترسیدم و فریاد زدم. نوشین می‌گوید:  "اگر آن مار نیشت میزد بهتر بود تا صدایت را این همه نامحرم بشنوند. اگر هم الآن این حرفها را بزنی خیلی ها مسخره ات می‌کنند"؛ ولی شهدا اینقدر به تزکیه و تهذیب نفس و اجرای قواعد اسلامی پایبند بودند.
در عین رعایت حجاب و حفظ حریم در فعالیت‌های اجتماعی شرکت می‌کرد. معتقد بود حجاب برای خانم مصونیت است نه محدودیت. حجاب را مانند صدفی می‌دانست که از گوهر وجودی زن محافظت می‌کند. خوشحال می‌شد اگر یک خانم حجابش را رعایت می‌کرد. معتقد بود "خانم‌ها باید همه جا پا به پای آقایان فعالیت کنند و حضور مؤثر داشته باشند، اما با رعایت خط قرمزهای اسلام." در مورد جبهه هم همین‌طور بود. می‌گفت:  "در صدر اسلام هم خانم ها در جنگ ها شرکت می‌کردند و مجروحین را مداوا می‌کردند. ما هم با رعایت موازین اسلامی می‌توانیم این نقش ها را ایفا کنیم."
در بعد سیاسی نوشین کلاً مطیع رهبر و ولایت فقیه بود. یعنی اصلاً امکان نداشت تخلف کند. می‌گفت:  "وقتی رهبری دستور می‌دهد ما باید بدون چون و چرا اطاعت کنیم چون ولایت دارد. امام ولی فقیه است."
در کلاسهای مذهبی، نهج البلاغه، اخلاق و... که شرکت می‌کرد، اول در خودش مسائل مذهبی را پیاده می‌کرد. در گفتارش، رفتارش، عملش و حتی در روابطش. هرکس که با نوشین ارتباط داشت، این را می‌فهمید.
نوشین مطالعات زیادی داشت و چون کار خدمات اجتماعی را انجام می‌داد، زمان مطالعاتش از ساعت دوازده شب به بعد بود. ابتدا درس‌هایش را مرور می‌کرد و سپس به مطالعه کتابهای مذهبی مثل کتابهای استاد مطهری می‌پرداخت. خیلی از نظر علمی پر بود. در پرتو همین مطالعات و آگاهی ها بود که در جلسات بحث و گفتگوی آزاد که همه گروه‌ها شرکت می‌کردند، شرکت می‌کرد. گروه های فدایی، راه کارگر، حزب توده، مجاهدین خلق و...  خوب یکی از این گروه ها هم حزب‌الله بود که نوشین به نمایندگی از حزب الله در این جلسات حاضر می‌شد. با همه بحث می‌کرد. خسته هم نمی‌شد. چیزهایی را که داشت همه استفاده می‌کردند. در بحث هایش به احادیث ائمه اطهار، قرآن، نهج البلاغه و کتابهای شهید مطهری استناد می‌کرد. غالباً در اثر این نشست ها صدایش گرفته بود. خوب خاطرم هست که یک روز در یکی از دبیرستانها بین حزب الله و دیگر گروهها بحث بالا گرفت. نزدیک ظهر بود که یکی از بچه ها آمد و گفت خانم امیدی برای این بحث به نوشین احتیاج داریم. چون ما به اندازه نوشین مطالعه نداریم. باید بیاید آنجا پاسخ بدهد. اگر نیاید ما در بحث شکست میخوریم. گفتم:  "نوشین تازه سرکلاس رفته و حالا هم کلاس ریاضی دارد." گفت:  "نمیدانم بهتر است بیاید." اجازه نوشین را گرفتم و او به آنجا رفت. مدت زیادی را به بحث با آنها پرداخت. در پاسخ به سؤالات به قدری خوب استناد کرد که مربی طرف مقابل دستش را بالا گرفت و گفت:  "من دیگر صحبتی ندارم و تسلیم هستم بود. فردای آن روز وقتی نوشین را دیدم صدایش گرفته بود. دوستانش حسابی از جلسه ای که داشتند، تعریف می‌کردند و راضی بودند.
نوشین در تمام بحث های آزاد جانب ادب را رعایت می‌کرد. هیچگاه با بی‌احترامی سخن نمی‌گفت. البته گروه های مختلف هم سایه اش را با تیر می‌زدند. به او بدبین بودند و حتی او را اذیت می‌کردند. البته آن زمان همه جای کشور این حالت را داشت.
جنگ که شروع شد چند بار به جبهه رفت. اولین جایی هم که رفت سر پل ذهاب بود. چند روز آنجا بود و زود برگشت. برای آمادگی در جبهه آموزش های خاصی داشتند. سرانجام در یکی از همین تمرین ها به شهادت رسید.
قبل از اینکه جهت آموزش های نظامی به سرپل ذهاب برود به من گفت:  "می‌دانی چه آرزویی دارم؟" گفتم:  "نه" گفت:  " آرزویم این است که خدا مرا بپذیرد و شهادت را روزیم کند. نه این که هدف شهادت باشد، نه. هدف فعالیت در راه اسلام است اما مزد آن شهادت است که آن را از خدا می‌خواهم.
قبل از شهادتش هم گفت:  "اگر من شهید شدم نمی‌خواهم برای من مهمانی بدهید. مهمانان من همان هایی هستند که به آنها سر می‌زدم. اگر خواستید برای من احسان کنید، اگر در منزل به اندازه کافی جا بود، آنها را دعوت کنید. اگر جا نبود، احسان را به آنها بدهید. دوستان من را فراموش نکنید. باور کنید پس از شهادتش چیزی که دغدغه و فکر همه ما بود همین بود که این خواسته نوشین را عملی کنیم،و همین اتفاق هم افتاد.
نوشین به همراه حدود سیصد نفر از بسیجی ها جهت آمادگی برای اعزام به جبهه و آخرین تمرین تیر اندازی به سراب گیان نهاوند رفت. به محل تمرین می‌رسند. پس از انجام تمرینات خاص به علت عدم دید مناسب جهت تیراندازی، دستور داده می‌شود که همه به حالت سینه خیز روی زمین دراز بکشند. یکی از خانم‌ها که در ارتفاع بالاتری از نوشین قرار داشت، تعادل خود را از دست می‌دهد . در حال پرت شدن به پرتگاه بود که فریاد می‍زند:  "خواهر امیدی من دارم می افتم." نوشین دستهایش را باز می‌کند و او به روی دستهای نوشین می‌افتد. ناگهان تیری از اسلحه مربی شلیک می شود،تیر کمانه می‎کند و برمی‌گردد و صدمتر آن طرف تر به سر نوشین که به زمین خورده بود، اصابت می‌کند. نوشین همزمان با اذان ظهر هفتم تیرماه سال 1360در حالی که روزه بود دعوت حق را لبیک می گوید و به آرزوی همیشگی‌اش یعنی شهادت نائل می‌گردد.
کلام آخر ،مهوش امیدی
دبیرستانی که نوشین در آن تحصیل می‌کرد، ظفر نام داشت.بعد از انقلاب با نام  یکی از شهدای مجاهد انقلاب به دبیرستان محبوبه متحدین تغییر نام داد. و بعداز شهادت نوشین، دبیرستان شهید نوشین امیدی نام گرفت.
نوشین یک سال پیش از شهادتش یعنی سال 1359 با یکی از دبیرهای دبیرستان صحبت می‌کند و پیشنهاد می‌دهد اسم دبیرستان را به نام یکی از شهدای جدید تغییرنام دهند. دبیر به شوخی به وی می‌گوید:  "إن شاءالله خودت شهید بشوی نام تو را روی دبیرستان بگذاریم" و دقیقاً یک سال بعد نوشین شهید می‌شود و نام او را روی دبیرستان میگذارند. چند سال بعد به احترام همه شهدای آنجا،آن دبیرستان "امید" نام گرفت.
هم اکنون به یاد این شهید زنِ مسلمانِ ایرانیِ مبارز، نام دبستان و چند مکان دیگر در نهاوند را نوشین امیدی نام نهادند تا نام او به عنوان الگوی زن مسلمان ایرانی همیشه در خاطره‌ها باقی بماند.
یادش گرامی راهش مستدام و روحش آرام باد.

شهید منیره سیف

دوشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1396

12 شهریور سالروز شهادت شهید منیره سیف دختر نوعروس نهاوندی است که در سال 60 فقط به جرم انقلابی بودن و دوست داشتن امام خمینی(ره) درآتش کینه توزی گروهک تروریستی منافقین سوخت.

همزمان با سی و سومین سالروز شهادت شهید منیره سیف خانواده این شهید به افشای چگونگی ترور و سند دست داشتن منافقین در شهید کردن وی می پردازند:

مادرشهید منیره سیف در تشریح شب به شهادت رسیدن دخترش به خبرنگار ما می گوید: از بعد از ظهر و اوایل شب متوجه حضور افراد بسیار مشکوکی در کوچه و اطراف خانه شدم ولی چون بچه هایم کوچک بودند و می ترسیدند از این موضوع به آنها چیزی نگفتم و مردی هم در خانه نبود چون همسرم و پسرم هم در جبهه بودند و آن شب واقعا دلهره داشتم و می ترسیدم.


وی می گوید علت ترسم نیز به خاطر شب قبل از ترور بود چون شب قبل از این حادثه منافقین نامه تهدید آمیز خود را برای چندمین بار به داخل حیاط ما انداخته بودند و من از ماجرای تهدید آنها خبر داشتم ولی دخترم به خاطر اینکه ما نترسیم گفت: نامه بی ارزشی است نگران نباشید البته او بارها ما را دلداری می داد و با نوشتن وصیتنامه اش ما را برای شهادت خود آماده کرده بود.

وی ادامه داد: در آن شب من و دو دخترم به همراه منیره همگی دور سفره بودیم که زنگ منزل زده شد ومنیره زودتر از بقیه بچه ها بلند شد وجلوی در رفت که فرد منافق به محض مشاهده او از کنار پنجره حیاط نارنجک را پرتاب می کند و منیره به خاطر اینکه سایر اعضای خانواده شهید نشوند روی نارنجک خوابید و به من گفت: مادر بچه ها را دور کن نارنجک است و بلا فاصله منفجر شد و دخترم منیره را شهید کرد و از ترکش آن بقیه بچه ها و من هم زخمی شدیم.

خواهر شهید منیره سیف نیز در تشریح حادثه گفت: این ترور در حالی رخ داد که خواهرم در چند روز آینده قرار بود به خانه شوهرش که عقد کرده او بود برود ولی این ترور ناجوانمردانه او را ناکام از دنیا برد و این برگی دیگر از جنایات منافقین بود.


وی می گوید: خواهرم عاشق اسلام وحضرت امام خمینی (ره) بود وبرای پیروزی انقلاب و ورود حضرت امام به ایران قبل از انقلاب روزه و خیرات نذر کرده بود و با پیروزی انقلاب جذب کارهای فرهنگی، تربیتی و قرآنی در بسیج شد و در آن دوران حلقه‌ای از دختران انقلابی آن زمان را به دور خود جمع کرده بود و منافقین کوردل او را با چند نامه تهدید به ترور کرده بودند.

وی گفت: خواهرم عاشق فلسطین بود و همیشه دوست داشت چفیه فلسطین را به جای روسری بر سر کند که این موضوع در عکس های خواهرم نیز به وضوح دیده می شود.

خواهر شهید سیف بیان کرد: در همین نامه آخری که در اختیار شما قرار دادم، به او گفته بودند دست از امام و انقلاب بردار وگرنه تو را ترور و خانه ات را به آتش می کشیم که او توجه‌ای به نامه‌های تهدید آمیز آنها نکرد و در آخر نیز به خاطر عقیده‌اش و حمایت از امام و انقلاب توسط آنها با نارنجک ترور شد.

حاج ابراهیم سیف که در زمان وقوع حادثه به همراه پسرش در جبهه حضور داشت به ما می گوید: ماجرا از این قرار بود که دختر نوعروسم منیره با نهاد های انقلابی همکاری فرهنگی داشت چون در آن سالها شرایط به گونه ای بود که هر کس در قبال انقلاب احساس وظیفه می نمود منافقین آمریکایی او را شناسایی کرده بودند و در چندین نامه او را به ترور تهدیدکرده بودند ولی او همچنان به وظیفه اسلامی و انقلابی خود عمل می کرد ، تا اینکه در شب 12شهریور سال ۶۰ وقتی مطمئن شدند مردی در خانه نیست در حالی که سفره شام پهن بود درب حیاط را میزنند و به محض اینکه منیره به جلوی درب منزل می رود نارنجک را داخل خانه پرت می‌کنند که او با ایثار خود را روی نارنجک می اندازد و از کشته شدن سایر اعضای خانواده که شامل خواهران و مادرش بود جلوگیری می‌کند.


وی ادامه داد: این در حالی بود که من و تنها پسرم در جبهه غرب کشور بودیم و از هیچ چیز خبر نداشتیم وقتی برای مرخصی آمدیم با مشاهده پرچم سیاه بر سر در خانه متوجه اتفاق ناگواری برای خانواده شدیم پس از پرسش از همسایه ها آنها شرح ماجرا را برای ما گفتند وقتی وارد حیاط منزل شدیم با درب وپنجره های شکسته روبرو شدیم وفهمیدیم مادر و بچه ها نیز مجروح شده اند ودر بیمارستان بستری هستند.

پدر شهید منیره سیف گفت: بعد از مدتی توسط نیروهای اطلاعات وسپاه پاسداران یک تیم از منافقین تروریست در همدان به دام افتادند که قاتل منیره دخترم نیز در داخل آنها بود که من را به عنوان اولیا دم در دادگاه خواستند وقاتل در مورد آن شب ترور توضیحاتی را به قاضی پرونده داده بود و من به خاطر رضای خدا وجوان بودن آن تروریست و به خاطر برگشت به دامان انقلاب او را بخشیدم ولی دادستان گفت: این نامرد چندین جوان را ترور کرده و باید به سزای اعمال ننگینش برسد.

شهید شهاب سیف

سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1395


گاهی برای فراموش کردن آدم ها چند روز و چند هفته کافی است.گاهی عزیزترین ها را هم ظرف یکسال به سردی خاک می سپاری و دل خوش می کنی به خاطرات روزهای بودنشان. اما گاهی یک دل همه عمر ،داغدار عزیزی می ماند…و این ماندگاری بی شک رازی دارد به وسعت همه سالهای نبودنش.

باید خیلی عزیز باشی که هنوز بعد از ۳۰ سال وقتی اسمت را می شنود انگار همین حالا خبر رفتنت را شنیده باشد، چشمانش خیس می شود و باران اشک بر گونه های چروکیده اش می غلطد.

باید خیلی توی دلش جا کرده باشی که هنوز داغت بر اعماق قلبش چنان سنگینی می کند که آه حسرتش هر دلی را می سوزاند.

می گوید:» از روزی که ناظم مدرسه با ترکه او را زد از مدرسه بیزار شد. آمد و گفت دیگر نمی روم! هر چه هم در گوشش خواندم، زیربار نرفت..گفتم: اگه درس نخوانی بیکار و بیعار می شوی آنوقت کی مراقب مادرت باشد؟گفت :تو نگران نباش تا وقتی من هستم نمیگذارم تومعطل  بمانی..تا آخر عمر خودم خرجت را میدهم…

چند ماه بعد دفترچه گرفت و اعزام شد ،دل مادر آشوب بود، چون محل خدمتش مناطق جنگی بود:اهواز!  انگار شنیدن نامش هم تن مادر را می لرزاند.هر هفته نامه می داد..روی کاغذهای قشنگ ..احوال تک تک فامیل و همسایه ها را می پرسید و به همه سلام می رساند. آخرش هم به مادر می گفت برایش لوازمی را که لازم داشت بفرستد..درجواب نگرانیهای مادر از خطرات جنگ می نوشت: همه می روند از مملکتشان دفاع کنند.خب من هم یکی از آنها..اگر نجنگیم کشور از بین می رود.

توی یکی از نامه ها به خواهرش گفت:» نکنه تا من نیومدم عروسی بگیرید ها! من چند ماه دیگه ترخیص میشم.»..

و جواب این نامه هیچوقت به دستش نرسید..هیچوقت جوراب و صابون هایی که مادر برایش فرستاد را نگرفت..

شب یلدا بود …خواهرش از امتحان رانندگی برگشته بود..جعبه شیرینی در دست و خوشحال از قبولی..به پیچ کوچه که رسید زنی از اقوام از دور آمد و خبری تلخ را در گوشش زمزمه کر:».شهاب شهید شده!»

خواهرش که همانجا افتاد و دیگر چیزی نفهمید.مادرش پنج سال سیاه پوشید..موهای سرش به سپیدی برف شده بود و در ابتدای میانسالی زنی فرتوت می نمود..دلش خانه درد بود و اما برزبان شکر می گفت که پسرش در راه خیر کشته شده ..

 سومین شهید جنگ تحمیلی شهر بود..تازه جنگ شروع شده بود که پرکشید..تشییع جنازه اش چنان شکوهی داشت که چشم را خیره می کرد..در دل شهر کنار امامزاده ای که مآمن راز و نیاز مردم بود به خاک سپرده شد .».خیال می کردیم با گذشت زمان، همین که روز و ماه و سال بگذرد به نبودنش عادت می کنیم اما نشد»…اینها را خواهرش میگوید…من که یکسال بعد از پروازش چشم به دنیا باز کردم از او فقط قاب عکسی روی دیوار دیده ام و همه خاطراتی که هر بار از مادربزرگ می شنوم بازهم تازه است…

شبهای یلدا برای مادربزرگ خاطره تلخی را تداعی می کند که هنوز هم شیرینی انار  وشب چره های شیرین این شب، نتوانسته کامش را شیرین کند…یلدا برایش انگار عزایی تازه است..از یلدا و شبهای زمستانی بیزار است.

 هفته پایانی شهریور که به یاد هشت سال جنگ تحمیلی شهر پر می شود از قاب عکس ها و سنگرها و چفیه ها و پلاکها…این روزها که یادمان می آورد چه گلهایی را در آن ۸ سال تلخ و دردناک از دست دادیم بیشتر از همیشه دلم برای تو تنگ می شود و بیشتر از همیشه داغ مادربزرگ تازه می شود.

دایی فقط یک قاب عکس روی دیوار نیست.فقط یک سنگ سیاه ساده نیست.یک همراه است.یک همراز..یک گوش شنوا و یک محرم برای همه لحظه های دل گرفتگی و اندوه..برای روزهایی که دلت میخواهد غصه هایت را روی شانه های دوستی زار بزنی..برای روزهایی که دوست داری کسی را در شادی ات شریک کنی…دایی، رفیق است..

مادربزرگ همیشه سر هر نماز دعایت می کند. روزی هزار بار می گوید: افتخار میکنم به پسری که برایم آبرو خرید..افتخار میکنم به نام مادر شهید بودنم..افتخار میکنم که او را در راه خدا دادم ..خدا را شکر که با عزت زندگی کرد و با آبرو رفت..

.با این همه دعای خیر که بدرقه راهت شده به جایگاه اخروی ات حسرت می خورم…یادم آمد که گفته بودی تا آخر عمر خودت خرج مادرت را می دهی و نمی گذاری لنگ بماند..راستی مادربزرگ هرماه که حقوقش را می گیرد تا آخرین ریالش را که می خواهد خرج کند می گوید: خدا همنشین پیامبرت کند پسر، که مادرت را تنها و بی کس نگذاشتی….آخرش همان شد که خودت گفته بودی..مادرت تا ابد از برکت  دستان مهربان  و غیرت مردانه تو روزی می خورد شهاب جان……

روحت شاد و راهت پرنور….

شهید حسن مراد ابروزن

سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1395

شهید حسن مراد ابروزن در سال ۱۳۳۹در خانواده ای مذهبی در روستای گیان نهاوند دیده به جهان گشود.اوتحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه حافظ گیان به اتمام رساند . در همان ایام کودکی بچه ای خوش ذوق بوده و مسائل درسی را خیلی زود فرا می گرفت .همین علاقه بسیار او به علم و تحصیل ،موجب شد که خانواده اش با همه مشکلاتی که در سرراه تحصیل علم در حکومت ستمشاهی وجود داشت ،او را به شهر بفرستند.شهیدابروزن به همراه چند تن از دوستان خود ،در نهاوند خانه ای را کرایه نموده وبه درس ادامه می دادند که در طول سال اول راهنمایی ،با از دست دادن پدر،زندگی ورقی دیگر از مشکلات را برای ایشان ورق زد و این بار با سختی غربت و مشکلات فکری می بایست دست و پنجه نرم می کرد،لیکن مشکلات زیاد  نتوانست بر سر راه کسی که مصمم بود با همه وجودش با فقر فرهنگی مبارزه کند ،قرار گیرد.دوران تحصیل خود در مقطع راهنمایی را در نهاوند با موفقیت سپری نمود. ابتدای ورودش به دبیرستان مصادف بود با شکل گرفتن مبارزات مردمی بر علیه حکومت دیکتاتوری پهلوی.لذا بااوج گرفتن مبارزات بر علیه حکومت شاه ،وی  ضمن اینکه در جمع دیگر دانش آموزان دست به تحصن زد ،در تظاهرات دانش آموزی نیز نقش فعالی داشته ودر گیان با آگاه کردن توده های مردم جهت شناخت رژیم شاه و انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) فعالیت مستمری داشت . 

با پیروزی انقلاب اسلامی او می بایست حرکت امت مسلمان ،خصوصا جوانان گیانی را در جهت انفلاب شکل می داد ، به همین منظور به فکر ایجاد یک مرکز هماهنگ کننده افتاد تا نیروی عظیم حزب ا... وحدت  بیشتری داشته باشد. این پایگاه که جوشیده از متن جوانان انقلابی و حزب اللهی بود با نام  "انجمن اسلامی " فعالیت خود را درسال ۵۸ شروع نمود و بدین سان انجمن اسلامی با فکر و تدبیر ایشان وحضور جوانانی که بعدا بسیاری از آنها به فوض شهادت نائل آمدند،مقری گشت جهت مقابله با افکار التقاطی گروهکهاوافراد ضد انقلاب تا از طریق همین تشکیلات مسیرحرکت برای جوانان عاشق اسلام باز ، و راه ورود کسانیکه قصد تفرقه و فساد راداشتند ،بسته شود.او در پاییز سال۱۳۶۰ به عضویت ستاد مبارزه با مواد مخدرشهرستان نهاوند درآمد و اینک در دو جبهه فعالیت داشت :یکی فعالیت فرهنگی ودیگری مبارزه علنی و مقابله با دشمنان قسم خورده انقلاب . هر چه فعالیت بیشترمی شد دشمنانش زیادتر می شد، چراکه حرکت در مسیر اهداف اسلامی به مزاج عده ای که راه او را نیافته بودند، خوش نمی آمد.

در سال چهارم دبیرستان بود که در نیمه سال تحصیلی ،دبیرستان را ترک و تمام توان خود را در جهت خدمت به انقلاب به کار گرفت چرا که در این زمان بود که مسئله جنگ تحمیلی  صدام علیه ایران اسلامی ازمرحله جنایات بی شمار خود گذشته بود و حزب بعث هر روز بیش از گذشته  به تجاوزاتش ادامه می داد.شهید ابروزن با احساس این مسئله که جنگ تحمیلی توطئه آمریکاست ،به عضویت بسیج درآمد و در مراکز بسیج،جهت فراگرفتن آموزش نظامی حضور یافت .وی ضمن فرا گرفتن آموزشهای نظامی ازمسئله پشتیبانی جنگ غافل نشد و با پیشنهاد ایشان ، انجمن اسلامی گیان ضمن ایجاد چادرهای جمع آوری کمک به رزمندگان اسلام ، همگی در محلهای آموزش نظامی حضور یافته و در تابستان سال1360، کاروان کوچکی از این مجموعه انقلابی به جبهه اعزام و در عملیات رمضان شرکت نمودند.که در همین عملیات شهیدان قوام و مراد کیانی شربت شیرین شهادت را نوشیدند.شهید حسن مراد ابروزن بار دیگر درسال ۱۳۶۱ به جبهه سومار اعزام گردید و مدتی در آنجا بود ،ایشان در تاریخ 62/2/15به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد و پس از طی نمودن آموزش عمومی سپاه،در عملیاتی در کردستان پیروزمندانه شرکت نمود.بعد از پایان این ماموریت ،درقسمت پرسنلی منطقه هفت ، بعنوان ارزیاب مشغول به خدمت شد ،و پس از آن 3ماه در  پادگان قدس همدان وچند مدتی رانیز در پادگان شهید منتظری کرمانشاه به فعالیت در همین قسمت پرداخت ، لیکن با توجه به اصرار زیاد ایشان به مسوولین ،مجددا پا به جبهه های حق علیه باطل گذاشت و این بار در تیپ انصار الحسین (ع)

مشغول خدمت شد. شهید ابروزن روی مسئله رزم تاکید داشت ،لیکن پس از مدت یکسال و نیم حضور در تیپ ، به درخواست مسئولین سپاه همدان و با اصرار،مسئولیت پرسنلی سپاه نهاوند را به ایشان محول نمودند. از بدو ورود به سپاه نهاوند فعالیتهای زیادی را انجام داد و در جهت نزدیک نمودن برادران سپاه با یکدیگر قبل ازعملیات والفجر هشت ، با تشکیل دادن یک گردان بنام "حبیب ابن مظاهر "به عنوان

معاون گردان به جبهه اعزام شد.پس از اتمام ماموریت بار دیگر بعنوان معاون گردان ۱۵۲ابوالفضل العباس (ع) در عملیات کارخانه نمک عراق شرکت نمود و پس از آن قرارشد که به عنوان مسئول محور در عملیاتی در غرب کشور شرکت نماید که به دلایل نظامی انجام نشد و وی  مجروح شیمیایی گردید.و بالاخره زمان انتظار و دیدارمعبود  به سر رسید و این فرمانده دلیر و شجاع  در زمستان 1365 ودر سن 26

سالگی بعنوان فرمانده گردان ۱۵۹ قیس ابن مسهر با سپاهیان حضرت محمد (ص)به جبهه اعزام شده ودر عملیلت غرور آفرین کربلای ۵ در سرزمین مقدس شلمچه به اتفاق ۹نفر دیگر از اعضای انجمن اسلامی ،از جمله شهید حاج حسین کیانی معاون گردان ۱۵۲ به فیض عظیم شهادت نائل آمده و به لقاءا... پیوستند .

قسمتی از وصیت نامه شهید:

خدایا خودت گفتی که گدائی که در خانه من می‌آید ناامید برنمی‌گردد ما هم گدای در خانه توایم.خدایا ما را پیش رسول خدا و ائمه معصومین (ع) و شهدا شرمنده مکن و اعمال ناشایست مرا نادیده بگیر اما پیامم به بندگان خدا در روی زمین : ای دریای بیکران انسانها ای سیاهان آفریقا و آمریکا ای مسلمانان خاورمیانه به‌پا خیزید و باچنگ و دندان [به] ریسمان الهی [متصل شوید] و الهام گرفتن از دستورات حیات بخش اسلام تحت رهبری ولایت فقیه و با استفاده از تجربیات انقلاب اسلامی ایران جهان را دگرگون کنید و با انقلاب نشأت گرفته از ایدئولوژی اسلامی مبارزه‌ای بی امان علیه قدرتهای شیطانی- که در رأس آنها امپریالیسم آمریکا که با هزاران حقه و ترفند جهت استعمال و استعجاد و استعمار غارت وارد شده و سالهای سال است که خلق‌ها را به‌بند کشیده و خواهند کشید و دیگر گول شعارهای دروغین ظاهری

آنها از قبیل حقوق بشر کار و کارگر و مسکن و آزادی و حاکمیت کارگر را نخورید.


پیامی به امت حزب ا... قدرتهای شیطانی به‌خوبی دریافته‌اند که حیات آنها بستگی به شکست و یا پیروزی ایران در جنگ دارد. چون امروز تمام اسلام در مقابل تمام کفرقرار گرفته است و پیروزی و شکست اسلام نیز بستگی به سرنوشت جنگ دارد  ونیز جنگ مراحل حساسی را طی می‌کند.امروز روز امتحان مؤمنین و کسانی است که ادعای حزب الهی می‌کنند که تا چه حد در عمل دلسوز اسلام هستند؟ پس آن را در رآس مسائل قرارداده و از تفرقه وباندبازی‌ها پرهیز کنند و مواظب باشید ناخواسته از خط و مسیر توحید خارج نشوید وعلنی اعلام می‌کنم کسانی که جز به پیروزی اسلام در جنگ به فکر مقام مسئولیت و یا باندبازی‌ها و گروه‌گرائی باشند و به تفرقه‌ها و اختلافات به‌طور کلی سه ریشه دارد یا نفسانی است یا تحریکاتی و یا اعتقادی است و کسانی‌که به اختلافات دامن بزنند در زمانی‌که اسلام در مقابل کفر قرار گرفته است دچار یکی از سه حالت ذکرشده می‌باشند و از خدا می‌خواهیم که همه ما را به راه راست هدایت کند.آری امت مسلمان همه بیائیم برای رضای خدا وحدت را حفظ کنیم و از امام اطاعت کنیم و مطمئن باشید اگر تا کنون دنیای اسلام از ولایت فقیه پیروی کرده بود وحدت انسجام داشتند فلسطین در دست دشمنان نبود.

شهدای گروه ابوذر نهاوند

یکشنبه 16 تیر‌ماه سال 1392




 در سال ‪ ۱۳۵۱‬شماری از دانش آموزان نهاوندی گروهی را تحت عنوان (ابوذر) با تأکید بر آموزه‌های اسلامی و نفی و طرد حاکمیت نامشروع رژیم پهلوی تشکیل دادند.
اعضای این گروه که بین سنین ‪ ۱۸‬تا ‪ ۲۰‬سال بودند با افزودن آگاهی‌های سیاسی و فرهنگی به تاسی از ابوذر غفاری صحابی بزرگ رسول اکرم (ص) اقدام به قیام مسلحانه بر ضد رژیم پهلوی کردند.
از جمله اقدامات مسلحانه این گروه می‌توان به آتش کشیدن خودروهای دولتی، کشتن یکی از باج خواران معروف نهاوند، آتش کشیدن سینما تاج و خانه زنان نهاوند، قتل مأمور رژیم پهلوی و کشتن دو مأمور در شهر قم اشاره کرد.
هم چنین انهدام کارخانه برق ملایر و دکل مخابرات اسدآباد و همدان، کاخ جوانان همدان و شرکت نفت بروجرد و فرمانداری نهاوند در دستور کار این گروه قرار داشت که عملی نشد.
شهیدان گروه ابوذر شامل محمد طالبیان معلم دانش‌آموزان{بعدا شهیدشد} شهید عبادا... خدارحمی، بهمن منشط، ولی‌ا... سیف، ماشاء‌ا... سیف، حجت عبدلی و روح‌ا... سیف است. 

شهید روح الله سیف


خلاصه: شهید روح الله سیف در فروردین 1332 در شهرستان نهاوند ...

شهید روح الله سیف در فروردین 1332 در شهرستان نهاوند به دنیا آمد.شهید روح الله سیف در فروردین 1332 در شهرستان نهاوند به دنیا آمد.شهید روح الله سیف در فروردین 1332 در شهرستان نهاوند به دنیا آمد.شهید روح الله سیف در فروردین 1332 در شهرستان نهاوند به دنیا آمد.


شهید ماشاءالله سیف

خلاصه: شهید ماشاء الله سیف درسال 1331 در خانواده ای مذهبی و زحمتکش ...

 وی در سال 1331 در خانواده ای مذهبی و زحمتکش درشهرستان نهاوند به دنیا آمد. در دوران کودکی نتوانست به مدرسه برود و به شغل لحاف دوزی روی آورد. در سنین جوانی با تشویق دوستانش تحصیلات را تا پایان دوران راهنمایی ادامه دادد. ماشاءا... نیز مانند عباد به ورزش کشتی علاقه داشت و در کنار گذاشتی، ورزش باستانی هم انجام می داد. برادرش نقل می کند یک شب در گود زورخانه مشغول ورزش بود که وقت اذان شد. همانجا وضو گرفت و در گود زورخانه نمازش را به جا آورد.وی از اعضای فعال و کادر مرکزی گروه ابوذر بود که پس از دستگیر عده ای از اعضای گروه شهرستان قم، به همراه عده ی دیگری در شهرستان نهاوند دستگیر و بلافاصله به تهران کمیته مشترک ضدخرابکاری منتقل و پس از بازجویی و اعزام به دادگاه ارتش به اعدام محکوم می شود. حکم صادره در سحرگاه 30 بهمن ماه 1352 در میدان چیتگر اجرا و به دخیل شهدای انقلاب اسلامی می پیوندند.


شهید ولی الله سیف

خلاصه: شهید ولی الله سیف در اسفند 1333 در شهرستان نهاوند ...

  ولی ا... سیف در اسفند 1333 در شهر نهاوند در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. رفت و آمد او به جلسات و هیئت های مذهبی از همان دوران گودکی به همراه پدر آغاز شد. حضور در جلسات قرآن مطالعات گسترده در زمینه کتب مذهبی، حضور در مساجد و منابر انقلابی شهر، زمینه های رشد فکری و شخصیتی سیف را فراهم نموده بود.ولی ا... سیف نخستین رابط و مبلغ فرهنگی آقای طالبیان در میان دانش اموزان و جوانان نهاوند بود و با تلاش و ترغیب وی، دومین عضو مؤثر گروه ابوذر یعنی، بهمن منشط به اعضای گروه پیوست.ولی ا... سیف در نظر دوستان و آشنایان چهره ای منزه و معنوی بود، با تسلط شایانی که در احکام و معارف دینی داشت.پاسخگوی بسیاری از پرسش های شرعی و اعتقادی جوانان بود.وی سرانجام در سرگاه 30 بهمن ماه 1352 با دستور شاه در میدان چیتگر تهران اعدام و به خیل شهدای انقلاب اسلامی پیوست.


شهید بهمن منشط

خلاصه: شهید بهمن نشاط در دی ماه 1333 شمسی در خانواده ای مذهبی و ...

شهمید بهمن منشط در دی ماه 1333 شمسی در خانواده ای مذهبی و متوسط در شهرستان ملایر متولد شد. او دوران کودکی را در ملایر گذراند و سپس به ضرورت شغل پدر، در نهاوند ساکن شد. و آن جا تحصیلات خود را تا کلاس چهارم دبیرستان دنبال کرد.بهمن در دوران دبیرستان از جمله جاززنان معروف نهاوند بود که بارها به شهرهای شمالی کشور جهت اجرای برنامه در اردوهای آموزشی اهزام شده بود. در سال 1349 در جرگه دانش آموزان آقای طالبیان قرار گرفت و با راهنمایی ها و هدایت های آقای طالبیان توسط ولی ا... سیف به مطالعات دینی و جلسات مذهبی روی آورد. با شروع برنامه های سخنرانی حجه الاسلام فاکر در نهاوند در سال 1350، منشط و دوستانش جذب سخنرانی های ایشان شدند. و از آن پس شیوه ی زندگی آنان کاملاً متحول گردید، از ان پس از فعالیت های موسیقی کنار کشید و از قاریان به نام قرآن شد. دوستی نزدذیک آقای ولی ا... سیف و منشط باعث شد که بهمن در جلسات ضد بهایی ضور فعالی داشته باشد.وی هنگام شهادت در 30 بهمن 1352 نوزده ساله بود.


شهید حجت الله عبدلی

خلاصه: شهید حجت الله عبدلی در 25 مهرماه 1333 در شهرستان نهاوند ...

 حجت الاسلام عبدلی در 25 مهرماه 1333 در شهرستان نهاوند در خانواده ای مستضعف و مذهبی متولد شد. پدرش مقنی بود. حجت الاسلام در دوران نوجوانی و جوانی هم کار می کرد و هم درس می خواند. در دوران تحصیل از جمله دانش اموزان ممتاز شمرده می شد که بارها مورد تشویق قرار گرفته بود. حضور در جلسات قرآن باعث شد که با ماشاءا... سیف آشنا گردد و توسط ماشاءا... به فعالیت های مذهبی رو بیاورد. حجت الاسلام از جمله مستمعین منظم سخنرانی های حجت الاسلام فاکر بود. که در قم دستگیر و پس از بازجویی های ساواک تحویل دادگاه نظامی می گردد و محکوم به اعدام می شود. حکم اعدام وی نیز مانند سایر همرزمانش در سحرگاه روز 30 بهمن 1352 با دستور شخص شاه در میدان چیتگر به اجرا درآمد.


شهید عبادالله خدارحمی

خلاصه: شهید عباد الله خدارحمی در سال 1328 شمسی در شهرستان نهاوند ...


عبادالله خدارحمی در سال 1328 شمسی در شهرستان نهاوند به دنیا آمد با توان جسمی شایان ملاحظه ای که داشت در نوجوانی به ورزش کشتی روی آورد . تواننست تا کسب مدال طلای فهرمانی آموزشگاههای کشور پیش برود . سالهای نوجوانی و آغاز دوره جوانی عباد هماهنند بسیاری از هم سن و سالهای خود تحت تاثیر شرایط فرهنگی و اجتماعی نابهنچار قرار داشت . روحیه ورزشکاری و توان جسمی کم کم می رفت که از عباد چهره ای خشن و ناارام بسازد . چنانکه سالهایی را در این آل  و هوا سپری کرد . اما در پشت همه درگیری ها موضوع احقاق حقی نهفته بود . در واقع جوانمردی عباد باعث شده بود که خود را مسئول حمایت از مظلومان بداند . تحول عظیمی درون عباد پس از آشنایی با جمع جوانان مذهبی به ویژه پس از ورود او به گروه ابوذر آغاز شد . چنانکه دوستانش او را چون حر می دیدند . با پیوستن به گروه عباد ورزش کشتی را کنار گذاشت و به تعبیر خودش فهرمانی او را مغرور کرده بود .

   1       2       3    >>