X
تبلیغات
رایتل

شهید شهاب سیف

سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1395


گاهی برای فراموش کردن آدم ها چند روز و چند هفته کافی است.گاهی عزیزترین ها را هم ظرف یکسال به سردی خاک می سپاری و دل خوش می کنی به خاطرات روزهای بودنشان. اما گاهی یک دل همه عمر ،داغدار عزیزی می ماند…و این ماندگاری بی شک رازی دارد به وسعت همه سالهای نبودنش.

باید خیلی عزیز باشی که هنوز بعد از ۳۰ سال وقتی اسمت را می شنود انگار همین حالا خبر رفتنت را شنیده باشد، چشمانش خیس می شود و باران اشک بر گونه های چروکیده اش می غلطد.

باید خیلی توی دلش جا کرده باشی که هنوز داغت بر اعماق قلبش چنان سنگینی می کند که آه حسرتش هر دلی را می سوزاند.

می گوید:» از روزی که ناظم مدرسه با ترکه او را زد از مدرسه بیزار شد. آمد و گفت دیگر نمی روم! هر چه هم در گوشش خواندم، زیربار نرفت..گفتم: اگه درس نخوانی بیکار و بیعار می شوی آنوقت کی مراقب مادرت باشد؟گفت :تو نگران نباش تا وقتی من هستم نمیگذارم تومعطل  بمانی..تا آخر عمر خودم خرجت را میدهم…

چند ماه بعد دفترچه گرفت و اعزام شد ،دل مادر آشوب بود، چون محل خدمتش مناطق جنگی بود:اهواز!  انگار شنیدن نامش هم تن مادر را می لرزاند.هر هفته نامه می داد..روی کاغذهای قشنگ ..احوال تک تک فامیل و همسایه ها را می پرسید و به همه سلام می رساند. آخرش هم به مادر می گفت برایش لوازمی را که لازم داشت بفرستد..درجواب نگرانیهای مادر از خطرات جنگ می نوشت: همه می روند از مملکتشان دفاع کنند.خب من هم یکی از آنها..اگر نجنگیم کشور از بین می رود.

توی یکی از نامه ها به خواهرش گفت:» نکنه تا من نیومدم عروسی بگیرید ها! من چند ماه دیگه ترخیص میشم.»..

و جواب این نامه هیچوقت به دستش نرسید..هیچوقت جوراب و صابون هایی که مادر برایش فرستاد را نگرفت..

شب یلدا بود …خواهرش از امتحان رانندگی برگشته بود..جعبه شیرینی در دست و خوشحال از قبولی..به پیچ کوچه که رسید زنی از اقوام از دور آمد و خبری تلخ را در گوشش زمزمه کر:».شهاب شهید شده!»

خواهرش که همانجا افتاد و دیگر چیزی نفهمید.مادرش پنج سال سیاه پوشید..موهای سرش به سپیدی برف شده بود و در ابتدای میانسالی زنی فرتوت می نمود..دلش خانه درد بود و اما برزبان شکر می گفت که پسرش در راه خیر کشته شده ..

 سومین شهید جنگ تحمیلی شهر بود..تازه جنگ شروع شده بود که پرکشید..تشییع جنازه اش چنان شکوهی داشت که چشم را خیره می کرد..در دل شهر کنار امامزاده ای که مآمن راز و نیاز مردم بود به خاک سپرده شد .».خیال می کردیم با گذشت زمان، همین که روز و ماه و سال بگذرد به نبودنش عادت می کنیم اما نشد»…اینها را خواهرش میگوید…من که یکسال بعد از پروازش چشم به دنیا باز کردم از او فقط قاب عکسی روی دیوار دیده ام و همه خاطراتی که هر بار از مادربزرگ می شنوم بازهم تازه است…

شبهای یلدا برای مادربزرگ خاطره تلخی را تداعی می کند که هنوز هم شیرینی انار  وشب چره های شیرین این شب، نتوانسته کامش را شیرین کند…یلدا برایش انگار عزایی تازه است..از یلدا و شبهای زمستانی بیزار است.

 هفته پایانی شهریور که به یاد هشت سال جنگ تحمیلی شهر پر می شود از قاب عکس ها و سنگرها و چفیه ها و پلاکها…این روزها که یادمان می آورد چه گلهایی را در آن ۸ سال تلخ و دردناک از دست دادیم بیشتر از همیشه دلم برای تو تنگ می شود و بیشتر از همیشه داغ مادربزرگ تازه می شود.

دایی فقط یک قاب عکس روی دیوار نیست.فقط یک سنگ سیاه ساده نیست.یک همراه است.یک همراز..یک گوش شنوا و یک محرم برای همه لحظه های دل گرفتگی و اندوه..برای روزهایی که دلت میخواهد غصه هایت را روی شانه های دوستی زار بزنی..برای روزهایی که دوست داری کسی را در شادی ات شریک کنی…دایی، رفیق است..

مادربزرگ همیشه سر هر نماز دعایت می کند. روزی هزار بار می گوید: افتخار میکنم به پسری که برایم آبرو خرید..افتخار میکنم به نام مادر شهید بودنم..افتخار میکنم که او را در راه خدا دادم ..خدا را شکر که با عزت زندگی کرد و با آبرو رفت..

.با این همه دعای خیر که بدرقه راهت شده به جایگاه اخروی ات حسرت می خورم…یادم آمد که گفته بودی تا آخر عمر خودت خرج مادرت را می دهی و نمی گذاری لنگ بماند..راستی مادربزرگ هرماه که حقوقش را می گیرد تا آخرین ریالش را که می خواهد خرج کند می گوید: خدا همنشین پیامبرت کند پسر، که مادرت را تنها و بی کس نگذاشتی….آخرش همان شد که خودت گفته بودی..مادرت تا ابد از برکت  دستان مهربان  و غیرت مردانه تو روزی می خورد شهاب جان……

روحت شاد و راهت پرنور….